آیت‌الله‌علم‌الهدی:

مقتل خوانی ظهر روز عاشورای محرم 1444 هجری قمری

title به گزارش Alamolhoda.com، آیت‌الله سید احمد علم‌الهدی با حضور در برنامه مقتل خوانی ظهر عاشورا که در رواق امام خمینی (ره) حرم مطهر رضوی برگزار شد، در اجتماع پرشور عزاداران حسینی به ایراد سخنرانی پرداخت. مشروح این سخنرانی را در ادامه می خوانید:

صبح روز عاشورا، سپاه دشمن یکسره مجهز و مصمم شد تا بر اردوگاه حضرت سیدالشهدا (ع) حمله کند. اینجا بود که اباعبدالله (ع) دست به آسمان بلند کرد و فرمود «اَللهُمَّ أَنتَ ثِقَتِی فَی کُلِّ کَربٍ وَ أَنتَ رَجَائی فِی کُلِّ شَدیدَةٍ وَ أَنتَ لِی فِی کُلِّ أَمرٍ نَزَلَ بِی ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ کَم مِن کَربٍ یَضعُفُ فِیهِ الفُؤادَ وَ تَقِلُّ فیِه الحِیَلَة وَ تَعیَا فِیه الأُمُورُ وَ یَخذُلُ فِیه القَریبُ وَ البَعیدُ وَ الصِّدِّیقُ وَ یَشمَتُ فِیه العَدُوُّ أَنزَلتُهُ بِکَ وَ شَکَوتُهُ إِلَیکَ راغِباً إِلَیکَ فِیه عَمَّن سِوَاکَ فَفَرَّجتَهُ وَ کَشَفتَهُ وَ کَفَیتَنیِهِ فَأَنتَ وَلیُّ کُلِّ نِعمَةٍ وَ صاحِبُ کُلِّ حاجَةٍ وَ مُنتَهَی کُلِّ رَغبةَ» یعنی ای خدایی که در هر اندوهى تكیه‌گاهم و در هر سختى امیدم و در هر حادثه ناگوار، پشت و پناه منى. چه‌بسیار غم هایى كه به سبب آن، دل ناتوان و ناچار مى‌شود و دوست، خوار و دشمن، شاد می شود و من این غم ها را به درگاهت آوردم و پیش تو شكوه كردم تا از غیر تو بریده شوم و به تو رو آورم و تو گشایش دادى و مرا کفایت کردی. تو ولی هر نعمت و صاحب هر حسنه و منتهای هر رغبتی هستی.
در مصاف با عهدشکنان
صدای دشمن به دشنام به حضرت سیدالشهدا (ع) بلند شد. شروع کردند به توهین کردن به امام حسین (ع). مسلم ابن عوسجه نتوانست طاقت بیاورد، شمشیرش را برداشت تا برود با دشمن بجنگد اما حضرت او را آرام کرد و گفت که بنشین این مسلم. من آغازکننده جنگ نیستم. اینها جنگ را آغاز خواهند کرد. جلوی مسلم را گرفتند.
بعد از این، حضرت رفتند جلوی خیمه ایستادند. لشکر عمرسعد هم آن طرف خندق ایستاده بود. امام فرمود «أَیهَا النَّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِی وَلَا تَعْجَلُوا حَتَّی أَعِظَکمْ بِمَا یحِقُّ عَلَی لَکمْ وَحَتَّی أُعْذِرَ إلَیکمْ فَإنْ أَعْطَیتُمُونِی النِّصْفَ کنْتُمْ بِذَلِک أَسْعَدَ وَإنْ لَمْ تُعْطُونِی النِّصْفَ مِنْ أَنْفُسِکمْ فَأَجْمِعُوا رَأْیکم ثُمَّ لَا یکنْ أَمْرُکمْ عَلَیکمْ غُمَّه ثُمَّ اقْضُوا إِلَی وَلَا تُنظِرُونِ إِنَّ وَلِی اللَهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکتَبَ وَهُوَ یتَوَلَّی الصَّلِحِین» یعنی ای مردم، به حرف من گوش کنید و شتاب نکنید. اگر انصاف داشته باشید، به سعادت می رسید اما اگر انصاف نداشته باشید، لااقل باهم مشورت کنید تا کاری نکنید که بعد از آن پشمانی سودی نداشته باشد. بعد از این قضاوت کنید و تصمیم بگیرید زیرا تمام لشکر و تجهیزات من فقط خداست.
سپس فرمودند «فَانْسُبُونِی فَانْظُرُوا مَنْ أَنَا ثُمَّ ارْجِعُوا إِلَى أَنْفُسِكُمْ وَ عَاتِبُوهَا فَانْظُرُوا هَلْ یَصْلُحُ لَكُمْ قَتْلِی وَ انْتِهَاكُ حُرْمَتِی أَ لَسْتُ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّكُمْ وَ ابْنَ وَصِیِّهِ وَ ابْنِ عَمِّهِ وَ أَوَّلِ الْمُؤْمِنِینَ الْمُصَدِّقِ لِرَسُولِ اللهِ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ أَ وَ لَیْسَ حَمْزَةُ سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ عَمِّی أَ وَ لَیْسَ جَعْفَرٌ الطَّیَّارُ فِی الْجَنَّةِ بِجِنَاحَیْنِ عَمِّی. أَ وَ لَمْ یَبْلُغْكُمْ مَا قَالَ رَسُولُ اللهِ لِی وَ لِأَخِی هَذَانِ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَإِنْ صَدَّقْتُمُونِی بِمَا أَقُولُ وَ هُوَ الْحَقُّ وَ اللهِ مَا تَعَمَّدْتُ كَذِباً مُنْذُ عَلِمْتُ أَنَّ اللهَ یَمْقُتُ عَلَیْهِ أَهْلَهُ وَ إِنْ كَذَّبْتُمُونِی فَإِنَّ فِیكُمْ مَنْ لَوْ سَأَلْتُمُوهُ عَنْ ذَلِكَ أَخْبَرَكُمْ سَلُوا جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللهِ الْأَنْصَارِیَّ وَ أَبَا سَعِیدٍ الْخُدْرِیَّ وَ سَهْلَ بْنَ سَعْدٍ السَّاعِدِیَّ وَ زَیْدَ بْنَ أَرْقَمَ وَ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ یُخْبِرُوكُمْ أَنَّهُمْ سَمِعُوا هَذِهِ الْمَقَالَةَ مِنْ رَسُولِ اللهِ ص لِی‏ وَ لِأَخِی أَ مَا فِی هَذَا حَاجِزٌ لَكُمْ عَنْ سَفْكِ دَمِی» یعنی پرس و جو کنید تا بدانید که من کیستم بعد به خود بیایید و خود را عتاب کنید و فکر کنید که آیا کشتن من و شکستن حرمت من کار درستی است؟ آیا من پسر دختر پیامبر شما نیستم؟ آیا من پسر وصی نبی و پسرعمویش نیستم؟ آیا من پسر نخستین کسی که به پیغمبر (ص) ایمان آورد و او را تصدیق کرد، نیستم؟ مگر حمزه سیدالشهدا (س) و جعفر طیاری که با دوبال در بهشت پرواز می کند، عموهای من نیستند؟ آیا به شما نرسیده است که من و برادرم حسن، سید جوانان اهل بهشت هستیم؟ اگر حرف مرا تایید می کنید و آن را حق می یابید، قسم به خدا من دروغ نمی گویم و اگر مرا تکذیب می کنید، در میان شما از اصحاب پیامبر (ص) کسانی همچون جابر ابن عبدالله انصاری، اباسعید خدری، سهل ابن سعد ساعدی، زید ابن ارقم و انس ابن مالک هستند که به شما خبر بدهند. این افراد همه شاهد بودند که پیامبر درباره من و برادرم چه گفت. آیا این نسبت های من نمی تواند جلوی شما را بگیرد که خون مرا نریزید؟
فرمایشات سیدالشهدا (ع) که تمام شد، حضرت به داخل خیمه بازگشتند و اصحاب آماده جنگ شدند. حضرت از خیمه که بیرون آمدند، عمرسعد دستور داد تا اصحاب سیدالشهدا (ع) را تیرباران کنند. لشکر عمرسعد شروع کرد اصحاب را تیرباران کردن و بعضی اصحاب هم در این تیرباران به شهادت رسیدند. آقاسیدالشهدا (ع) بعد از این حمله که دشمن جنگ را شروع کرد، ابتدا حجار ابن یوسف، شبث ابن ربعی، قیس ابن اشعث و یزید ابن حارث را صدا زدند زیرا از این میان، شبث ابن ربعی کسی بوده که در جنگ صفین در لشکر امیرالمومنین (ع) شمشیر می زده و یزید ابن حارث نیز در جنگ جمل، در رکاب علی بن ابی طالب (ع) می جنگید و البته همگی اینها نامه نوشته و از حضرت دعوت کرده بودند. آقاسیدالشهدا (ع) از این افراد پرسیدند مگر شما به من نامه ننوشتید و طومار امضا نکردید؟ حالا چطور در برابر من شمشیر می کشید؟
سپس رو به اصحاب خود کرده و فرمودند «قوموا رحمكم اللّه إلى الموت الذی لا بدّ منه فإنّ هذه السهام رسل القوم إلیكم» یعنی برخیزید که خدا شما را بیامرزد. همه برگردید به سمت مرگی که چاره ای از آن نیست. این تیرهایی که به سمت ما روانه شد، فرستادگان دشمن هستند.
حر، سردارآزاده ای که کشته راه حسین (ع) شد
جمعیت از خیمه که بیرون آمد، لشکر سیدالشهدا (ع) در برابر لشکر عمرسعد قرار گرفت. حضرت وقتی سپاه خود را ساماندهی کردند، پرچم را به دست قمر بنی هاشم سپردند. وقتی چشم لشکر عمرسعد به قمر بنی هاشم افتاد، همه عقب نشینی کردند چون می دانستند کسی قدرت ایستادگی در برابر اباالفضل العباس (ع) را ندارد. در اینجا بود که حر نزد عمرسعد رفت و به او گفت که من فکر نمی کردم کار به اینجا بکشد. حسین (ع) پسر پیغمبر است. آیا واقعاً تصمیم دارید که حسین ابن علی (ع) را به شهادت برسانید؟ عمر سعد جواب او را داد و گفت که قصد جنگ و قتال داریم که «تَطِیرَ الرُّئوسُ‌ وَ تَطِیحَ‌ الْأَیْدِی» باشد؛ یعنی جنگی که در آن سرها به پرواز درمی آید و دست ها از بدن جدا می شود.
از آن طرف که سیدالشهدا (ع) لشکر را آماده کردند، برای اتمام حجت در برابر سربازان عمرسعد فریاد زدند «أَمَا مِنْ مُغِیثٍ یُغِیثُنَا لِوَجْهِ اللهِ و أَمَا مِنْ ذَابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ الله» یعنی آیا در لشکر شما کسی هست که به خاطر خدا به فریاد ما برسد؟ اینها زن و بچه پیغمبر (ص) هستند، آیا کسی نیست که از حرم پیامبر (ص) دفاع کند؟ این جملات را که حر شنید، به خاطر گفت و گویی هم که با عمرسعد داشت، به تاخت از لشکر جدا شد و نزد امام آمد. سر به زیر انداخت و به امام گفت که من گمان نمی کردم که اینها آماده جنگ با شما باشند و تصور می کردم که بنا فقط بر منصرف کردن شما باشد. آنجا بود که گفت «وَ أَنَا تَائِبٌ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فَهَلْ تَرَى لِی مِنْ تَوْبَةٍ» یعنی من به درگاه الهی توبه کردم اما شما به من بگویید که با این وضع، آیا خدا توبه مرا می پذیرد؟ حضرت پاسخ داد «نَعَمْ یَتُوبُ اللَّهُ عَلَیْکَ» یعنی بله، خدا توبه تو را می پذیرد. بعد از این، حضرت به او گفت که از چرا از اسب خود پایین نمی آیی؟ حر پاسخ داد «» یعنی برای من بهتر است که در این توبه و جبران خطای خود حتی از اسب پایین نیایم زیرا وقتی من اولین کسی بودم که بر شما خروج کرد، اجازه بدهید که من اولین کسی هم باشم که جان خود را در راه شما فدا می کند تا شاید من از کسانی باشم که دستم به دست پیامبر (ص) برسد و به ایشان بگویم که من کشته راه حسینم. با ذکر این پاسخ از جانب حر، امام به او اجازه دادند که به میدان برود و همین به میدان آمدن حر به عنوان رزمنده ای از جانب امام حسین (ع)، روحیه نیروهای دشمن را تضعیف کرد چون تا پیش از این عضو لشکر عمر سعد بود اما وقتی در برابر لشکر عمرسعد ایستاد و شروع به رجزخوانی کرد، روحیه سربازان ابن زیاد بسیار متزلزل شد.
جناب حر که به میدان آمد، شروع به نصیحت لشکریان کرد و اینجا بود که ظالمی از میان سپاه، به دستور عمرسعد تیری به سمت حر پرتاب کرد که بر سینه او نشست. حر از اسب پیاده شد و تیر را بیرون کشید. اینجا بود که لشکریان بر او هجوم آوردند و او با سینه شکافته، آن قدر با دشمن جنگید که سرانجام پیکر پاره پاره او با فرق شکسته روی زمین افتاد. حر فریاد زد «اَلسَّلام عَلَیکَ یا اَباعبدالله» و حضرت به میدان شتافت و سر او را به بالین گرفت.
آخرین وصیت مسلم ابن عوسجه 
بعد از شهادت حر، اصحاب یکی یکی به میدان رفتند. اولین کسی که به میدان رفت، جناب مسلم ابن عوسجه بود که رفاقتی قدیمی با حبیب ابن مظاهر داشت و مرد سالخورده ای از نیکان روزگار بود. جناب مسلم که به میدان رفت، قبل از جنگ شروع به نصیحت لشکریان کرد که با سنگباران آن ها مواجه شد. مسلم شروع به جنگیدن کرد اما خدا می داند که هزاران شمشیر و نیزه با بدن نحیف و استخوان های فرسوده مسلم ابن عوسجه چه کرد. بدن چاک چاک او که بر زمین افتاد، آقا سیدالشهدا (ع) با حبیب ابن مظاهر بر بالین مسلم آمدند و حبیب آیه 23 سوره مبارکه احزاب را خواند که می فرماید «مِنَ المُؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ وَما بَدَّلوا تَبدیلًا» یعنی از مومنان کسانی هستند که در راه خدا صداقت می ورزند، عده ای به شهادت می رسند و عده ای در راه شهادت هستند. حبیب ابن مظاهر که این آیه را خواند، مسلم ابن عوسجه چشمان خود را باز کرد و به عنوان آخرین وصیت به رفیق قدیمی خود گفت «اِنّی اُوصیكَ بِهذا» یعنی تورا توصیه میکنم به این آقا و اشاره به سیدالشهدا (ع) کرد و ادامه داد «فَقاتَل دونَه حَتی تَموت» یعنی آنقدر در رکاب او بجنگ تا مثل من به شهادت برسی. در مقاتل آمده که حبیب ابن مظاهر هم پاسخ داد «كُنْتَ أَوَّلَ مَنْ شَرَى نَفْسَهُ وَ أَوَّلَ شَهِیدٍ شَهِدَ لِلَّهِ وَ قَضَى نَحْبَهُ فَفُزْتَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ شَكَرَ اللَّهُ اسْتِقْدَامَكَ وَ مُوَاسَاتَكَ إِمَامَكَ» یعنی ای مسلم، تو اولین کسی از یاران اباعبدالله (ع) بودی که جان خود را در راه امامش فدا کرد. قسم به خدای کعبه که رستگار شدی. خدا از تو قبول کند که در راه امامت استقامت کردی و جان دادی. در این روایت نقل شده که سر مسلم در دامان اباعبدالله (ع) بود که به شهادت رسید.
داستان شهادت بُریر، عابس و وهب 
بعد از مسلم ابن عوسجه، نوبت به بریر و عابس بن شبیب شاکری و وهب ابن عبدالله کلبی رسید. اول از همه، بُریر که به میدان آمد، مبارز نطلبید بلکه به ناگاه به میان صف لشکریان دشمن زد و جنگ نمایانی کرد تا اینکه بدن پاره پاره او بر زمین افتاد. پشت سر او، عابس به میدان آمد و مبارز طلبید اما هیچکس جرئت نکرد در برابر او به میدان برود زیرا با آمدن عابس، یکی از لشکریان عمرسعد او را شناخت و فریاد زد که «هذا اَسَدُ الاُسود هذا عابس بن شبیب شاکری» یعنی این مرد، شیر شیران است. با شنیدن این سخن، عمرسعد دستور داد تا جمعی از لشکریان، عابس را دوره کنند و با او را سنگباران کنند. اینطور بود که دشمنان شروع کردند بدن عابس را به سنگباران کردن و او وقتی این نامردی را مشاهده کرد، زره و کلاه خود از سر برداشت و با بدن برهنه با دشمن روبرو شد. «وقت آن آمد که من عریان شوم، جسم بگذارم سراسر جان شوم» با بدن برهنه با 120 هزار شمشیر و نیزه روبرو شد تا اینکه بدن صدپاره اش بر زمین افتاد. در اینجا بود که آقا سیدالشهدا (ع) به قتلگاه عابس آمد اما وقتی اشک از دیدگان مطهر امام جاری شد، عابس خطاب به حضرت فرمود که این بدن صدپاره، پاسخ لبخند دیروز شما بود.
بعد از عابس، وهب ابن عبدالله کلبی به میدان آمد که یک جوان مسیحی بود. اینها در راه قافله امام حسین (ع) به همراه مادرش قمر و همسرش هانیه با امام همراه شدند اما در جریان معاشرت مادر و همسر وهب با حضرت زینب (س)، اینها عاشق اهل بیت (ع) شدند و اسلام آوردند و سپس وهب مسلمان شد و کار این جوان مسیحی و نصرانی به جایی رسید که پس از شهادتش، امام معصوم از قبر او زیارت می کند اما چه بسیار کسانی که مسلمان بودند اما در برابر امام حسین (ع) ایستادند. وهب که به میدان آمد، جنگ نمایانی کرد تا اینکه به شهادت رسید. سربازان لشکر عمر سعد بعد از شهادت وهب بر پیکرش ریختند، سر او را از بدن جدا کردند و چون غریبه بود، سرش را به خیمه گاه امام حسین (ع) آوردند و پیش پای مادرش انداختند. در روایت آمده که مادر وهب سر پسرش را برداشت، آمد در برابر لشکر عمرسعد، سر را پرتاب کرد به سمت لشکریان ابن زیاد و فریاد زد «در مرام ما پسندیده نیست سری را که در راه خدا داده ایم، بازپس بگیریم.»
حبیب ابن مظاهر، پیر میدان دار عشق
پس از وهب، حبیب ابن مظاهر به میدان آمد. حبیب، رئیس قبیله بنی اسد و کسی است که از دوران کودکی، عاشق امام حسین (ع) بوده و از جوانی با اهل بیت پیامبر (ص) حشر و نشر داشته است. زمانی که امام حسین (ع) به حبیب نامه نوشتند و او را دعوت کردند که با کاروان امام همراه شد، افراد قبیله بنی اسد خانه حبیب ابن مظاهر را محاصره کردند تا او با امام همراه نشود اما حبیب به غلامی که محرم اسرار او بود، دستور داد که اسبش را به بهانه آب دادن به خارج از شهر ببرد و خود نیز شب هنگام از شهر گریخت تا سوار بر اسب، خود را به کاروان حسین ابن علی (ع) برساند. وقتی حبیب به خارج شهر رسید، در تاریکی شب صدای گریه و ناله غلام خود را شنید که از خدا می خواست حبیب امشب نتواند خود را برساند تا او سوار بر اسب، خود را به کربلا برساند. حبیب که سخن غلام خود را شنید، او را هم با خود همراه کرد و هردو باهم به کربلا آمدند. حبیب ابن مظاهر که به میدان آمد، شروع کرد نصیحت کردن لشکر عمر سعد اما سربازان دشمن، حبیب را سنگباران کردند تا اینکه بدن ضعیف این پیرمرد در برابر تیرها و نیزه های لشکریان ابن زیاد به خاک افتاد.
ابوثمامه ساعدی، شهید نماز ظهر عاشورا
نزدیک ظهر که شد، ابوثمامه ساعدی آمد خدمت حضرت سیدالشهدا (ع) و عرض کرد که نزدیک ظهر است و یادآوری کرد که وقت نماز نزدیک است. حضرت وقتی این را شنیدند، بسیار خوشحال شدند و فرمودند «ذَکَّرْتَ الصَّلاهَ، جَعَلَکَ اللّهُ مِنَ الْمُصَلِّینَ» یعنی به یاد نماز افتادی، خداوند متعال تو را از نمازگزاران قرار دهد. سپس فرمودند « نَعَمْ، هذا اَوَّلُ وَقْتِها سَلُوهُمْ اَنْ یَکُفُّوا عَنّا حَتّی نُصَلِّیَ» یعنی بله اکنون اول وقت است پس از این لشکر اجازه بخواهید که به ما وقت بدهند تا نماز بخوانیم. وقتی ابوثمامه آمد جلوی لشکر ابن زیاد و فریاد زد که پسر پیامبر (ص) قصد نماز دارد چون وقت اذان است، شمر پاسخ داد که نماز حسین (ع) پذیرفته نیست و این جسارت شمر نشان از این داشت که لشکر دشمن قصد توقف جنگ را ندارد. به همین خاطر، حضرت نماز خوف خواند و ابوثمامه در رکعت اول سلام داد و به سرعت خود را بین امام و لشکریان دشمن قرار داد تا تیراندازان عمرسعد نتوانند به امام آسیبی برسانند. در این حال، از هر طرف که تیری به سمت امام می آمد، ابوثمامه خود را حائل قرار می داد تا تیرها به حضرت اصابت نکند و کار به جایی رسید که پس از سلام امام، بدن ابوثمامه همچون مرغی که تازه پر درآورده است، مملو از تیرهایی بود که بر پیکرش نشسته بود و اجزای بدنش را تکه تکه کرده بود. با سلام امام، ابوثمامه بر زمین افتاد و خود را فدای نماز امام زمانش کرد.
غلام سیه روی امام، شهید روشن ضمیر کربلا
نماز که تمام شد، حضرت غلام سیاه خود جون را فراخواند. این غلام از دوران کودکی در خانواده امام بزرگ شده بود و در کربلا، وقتی امام حسین (ع) او را فرا خواند، پولی به او داد و به او گفت که من تو را در راه خدا آزاد میکنم زیرا اگر از این بیابان بروی، دیگر کسی با تو کاری نخواهد داشت و میتوانی بروی تا خانواده تشکیل بدهی و زندگی آرامی را آغاز کنی. حتی حضرت به او قول دادند که در قیامت هم او را شفاعت کنند. جون این سخن امام را که شنید، عقب عقب از خیمه بیرون آمد و رفت پشت خیمه ها. پس از چندلحظه، زینب کبری (س) آمد خدمت حضرت سیدالشهدا (ع) و سوال کرد که ای برادر، شما به این غلام سیاه چه گفتید که اکنون به پشت خیمه ها آمده و با صدای بلند گریه می کند؟ حضرت بلافاصله خود را به پشت خیمه ها رساندند، شانه های این غلام سیاه را گرفتند، او را آرام کردند و از او پرسیدند که این گریه تو به چه خاطر است؟ آیا میترسی که کشته شوی؟ جون پاسخ داد که من غلام شما هستم اما حتماً به خاطر سیاه بودنم، این بدن توفیق ندارد که در رکاب شما آماج تیر و نیزه و شمشیر دشمنان شما قرار بگیرد، خون آن با خون علی اکبر شما درهم بیامیزد و این بدن در کنار بدن قمر منیر بنی هاشم به خاک بیفتد و به همین خاطر هم شما مرا رد می کنید. حضرت که این کلام را شنید، او را بوسیدند و در آغوش گرفتند و به او اذن میدان دادند. جون که میدان رفت، تصمیم گرفت که همچون سایر دلاوران لشکر رجز بخواند و از اصل و نسب خود بگوید اما وقتی دید که اصل و نسبی ندارد و چیزی برای رجزخواندن ندارد، به همین خاطر در برابر لشکر ابن زیاد ایستاد و فریاد زد که من جز اصل و نصبی و افتخاری جز حسین ابن علی (ع) ندارم و «امیری حسین و نعم الامیر» یعنی آقای من حسین است و چه نیکو آقایی است.
در مقتل آمده که جون جنگ نمایانی کرد تا اینکه با پیکری پاره پاره به خاک افتاد اما برخلاف دیگر دلاوران که در لحظه شهادت، حضرت سیدالشهدا (ع) را با یک ندا یا سلام فرا می خواندند، با خود اندیشید که آقا سیدالشهدا (ع) بر سر پیکر حبیب و عابس و بُریر می روند اما من فقط یک غلام سیاه هستم و به همین خاطر، حضرت را صدا نزد اما به ناگاه حس کرد که کسی سرش را به دامن گرفته و صورت بر صورتش گذاشته است. چشم باز کرد و دید که آقا اباعبدالله (ع) به مقتلش آمده اند، دست به آسمان بلند کرده و می فرمایند «اللَّهُمَّ بَیِّضْ وَجْهَهُ وَ طَیِّبْ رِیحَهُ وَ احْشُرْهُ مَعَ الْأَبْرَارِ» یعنی خداوندا روی این غلام را سفید کن، بوی او را معطر و دلنشین قرار بده و با نیکان محشورش فرما.
دعای حضرت برای غلام سیاه خود که تمام شد، اصحاب یکی پس از دیگری به میدان آمدند تا به شهادت رسیدند. یاران اباعبدالله (ع) که زنده بودند، اجازه نمی دادند که کسی از عزیزان امام به میدان برود تا اینکه همگی شهید شدند و نوبت به عزیزان امام حسین (ع) رسید و اول کسی که به میدان آمد، علی اکبر (س) بود.
تجلی پیامبر (ص) در کربلا
حضرت علی اکبر (س) که در خیمه آماده رزم می شد، نازدانه اباعبدالله (ع)، حضرت رقیه خاتون (س) نزد برادر آمد و به او گفت «یاعلی، اِرحَم غُربَةَ اَبینا» یعنی علی جان، به غربت پدرمان رحم کن. همه علی اکبر (س) را از رفتن به میدان نهی می کردند، رقیه خاتون اما از غربت حضرت سیدالشهدا (ع) به قدری در رنج و اندوه بود که برادرش را دعوت به میدان می کرد. علی اکبر (س) آمد خدمت حضرت سیدالشهدا (ع) تا اذن میدان بخواهد. عجیب اینجا بود که هرکس خدمت امام می رسید و اذن میدان می خواست، حضرت ابتدا اما و اگر می آوردند و او را دعوت به صبر و تفکر می کردند و با اصرار افراد، حضرت اذن میدان می دادند اما علی اکبر که خدمت پدر آمد و اذن میدان خواست، حضرت به سرعت اجازه دادند تا جایی که در روایت آمده «اِستَأذَنَ اَباه فِى القِتال فَاَذِنَ لَه» یعنی خدمت پدر رسید تا اذن میدان بخواهد و حضرت اذن داد. علی اکبر (س) میوه دل امام حسین (ع) است. حضرت بلافاصله به او اذن میدان دادند اما همین که علی اکبر (س) راهی میدان شد، آقا سیدالشهدا (ع) دو دست خود را به آسمان بلند کرد و فرمود «اللَّهُمَّ اشْهَدْ عَلَى هَؤُلَاء الْقَوْمِ فَقَدْ بَرَزَ إِلَیْهِمْ غُلَامٌ أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ» یعنی خدایا تو شاهد باش که این فرزندم که از همه به پیامبر تو شبیه تر بود را به میدان فرستادم.
وقتی حضرت علی اکبر (س) به میدان آمد، گفته شده که یکی از لشکریان عمر سعد از روی شگفتی فریاد زد که چه شده پیغمبر خاتم (ص) از قبر بیرون آمده و خود به یاری حسین ابن علی (ع) آمده است زیرا جوانی که به میدان می آید، قطعاً پیغمبر (ص) است. اینجا بود که یکی دیگر از لشکریان گفت که اشتباه نکنید، این فرزند حسین (ع) است و اگر او را بکشیم، سخت ترین ضربت را به حسین ابن علی (ع) زده ایم اما اوضاع به گونه ای پیش رفت که هیچکس از لشکریان یارای مقابله با حضرت علی اکبر (س) را نداشت و هرکس به میدان می آمد، لحظه ای بعد به خاک می افتاد و کشته می شد. با به میدان آمدن علی اکبر (س)، میمنه و میسره لشکر دشمن بهم ریخت و همهمه ای از ترس در لشکریان افتاد چون علی اکبر (س) حمله می کرد و هیچکس دربرابر حملات او توان ایستادگی نداشت. اینجا بود که دشمن تصمیم به عقب نشینی گرفت و علی اکبر (س) هم فرصت یافت تا به خیمه گاه بازگردد. آقازاده که نزد پدر بازگشت، اولین کلامش این بود «یا اَبا اَلعَطَشُ قَد قَتَلَنی فهل اِلی شَربَهٍ مِنَ الماء سَبیلُ» یعنی ای پدر، تشنگی مرا کشت آیا جرعه آبی داری که به من بدهی؟ در میان ما، به قطع پدران شهدا حاضر هستند اما هیچ پدر شهیدی در خاطر ندارد که فرزندش پیش از شهادت نزد او آمده باشد و آب طلب کند درحالی که پدر شهید نتواند فرزند دلبند خود را سیراب کند اما این وضع بر سیدالشهدا (ع) عارض شد و اینجا بود که اشک از دیدگان آقا جاری شد و علی اکبر (س) را دوباره روانه میدان کرد.
حضرت علی اکبر (س) که به میدان بازگشت، چنان بر لشکر حمله می کرد که کسی توان مقابله نداشت تا جایی که سربازان دشمن متواری شدند و از میان همین جمع پراکنده شده، فردی از پشت سر چنان با شمشیر بر فرق مبارک علی اکبر (س) زد که کلاه خود از سر او افتاد، فرق تا به ابرو شکافته شد و خون از سرش فوران کرد. حضرت که از اسب افتاد، همه سربازان دشمن با تمام غیض و احساس حقارتی که از دلاوری علی اکبر (س) داشتند، بدن بر زمین افتاده او را دوره کردند و اینقدر به ضرب شمشیر و نیزه، این بدن را مورداصابت قرار دادند که هر جزء آن از دیگر اجزا جدا شد.
روایت شهادت برادران اباعبدالله (ع)، فرزندان عقیل و پسران زینب (س)
بعد از شهادت علی اکبر (س)، نوبت به برادران حضرت سیدالشهدا (ع) رسید. عثمان ابن علی، عبدالله ابن علی، جعفر ابن علی، محمد ابن علی و عون ابن علی، پنج برادر اباعبدالله (ع) بودند که پیش چشم آقا جنگیدند تا به شهادت رسیدند و اگرچه داغ این عزیزان سخت بود اما امام حسین (ع) حداقل دلگرم بود که عباس (س) دارد.
بعد از برادران امام حسین (ع)، نوبت به فرزندان جناب عقیل رسید. جعفر ابن عقیل، عبدالرحمان ابن عقیل و محمد ابن عقیل، همگی برادران حضرت مسلم (س) بودند که به میدان رفتند و بعد از جنگ و شهادتشان، نوبت به فرزندان زینب کبری (س) رسید. عمه سادات دو آقازاده داشت که در کربلا، با دست خود زره بر تن آنان کرد، شمشیر بر ایشان حمایل کرد و با دست خود، آن ها را برای قربانی شدن در راه امام زمانشان آماده کرد. اینها رفتند جنگیدند و با اینکه سن و سال زیادی نداشتند، بسیار بر دشمن حمله بردند و از آنان کشتند تا اینکه خود به شهادت رسیدند. امام حسین (ع) در اینجا بر بالین میوه های دل خواهر خود حاضر شد، بدن های پاره پاره آنان را تا خیمه شهدا آورد و در روایت آمده که در زمان بازگشت سیدالشهدا (ع)، زینب کبری به داخل خیمه ها رفت تا با برادر خود روبرو نشود و وقتی از عقیله بنی هاشم سوال کردند که چرا چنین کردی، پاسخ داد که نخواستم برادرم از نگاه من به بدن های مطهر فرزندان شهیدم شرمنده و رنجیده خاطر شود.
اَحلی مِنَ العَسَل
پس از این، نوبت به حضرت قاسم ابن الحسن (س) رسید. شما درباره زیبایی قمر بنی هاشم (س) و علی اکبر (س) زیاد شنیده اید اما تاکنون کمتر درباره جمال نورانی قاسم ابن الحسن (س) صحبت شده است درحالی که دراین باره گفته شده که «كَأَنَّ وَجْهَهُ شِقَّةُ قَمَرٍ» یعنی چهره او طوری بود که گویا تکه ای از ماه جدا شده است. اینقدر حضرت قاسم (س) زیبا بود. سن مبارکش هم 13 سال بود. شما درنظر بگیرید آقازاده ای را که تازه دوران ابتدائی اش تمام شده و وارد دوره متوسطه می شود. آمد خدمت حضرت سیدالشهدا (ع). شمشیر را که حمایل کرده بود، انتهای غلاف به زمین کشیده می شد. تا اینکه به خیمه امام حسین (ع) آمد و اذن میدان خواست، «فَلَمّا نَظَرَ الحُسَین إِلَیهِ قَد جَعَلاً یَبكِیانِ حَتى غَشِیَ عَلَیهِ» یعنی حضرت به یاد برادر خود افتاد و چنان قاسم را به آغوش کشید و گریست که حالت غش به او دست داد. وقتی که آقا دوباره به حال آمد و چشم باز کرد، باخبر شد که قاسم به میدان رفته است لذا به سرعت سوار اسب شد و به میانه میدان تاخت تا به کمک قاسم بیاید اما درحالی به برادرزاده اش رسید که حضرت قاسم (س) پس از به درک واصل کردن جمعی از دشمنان، خود بر زمین افتاده بود و ارزق شامی که قاتل اوست، بر سینه اش نشسته تا سر از بدن آقازاده جدا کند.
آب هم شرمنده عباس شد
از روز هفتم که آب در خیمه ها جیره بندی شد، وجود نازنین قمر بنی هاشم و حضرت سیدالشهدا (ع) لب به آب نزده بودند زیرا این بچه های کوچک و شیرخواره که جیره بندی آب نمی دانند و به همین خاطر، این دو برادر سهم آب خود را به کودکان بخشیده بودند. وقتی بعد از شهادت قاسم ابن الحسن (س)، نوبت به اباالفضل العباس (س) رسید که به میدان برود، امام حسین (ع) آگاهی داشت که عمرسعد بیش از چهارهزار موکل یعنی سرباز کماندار آماده را برای محافظت از شریعه مستقر کرده است و به همین خاطر، خود نیز همزمان به قلب سپاه دشمن زد تا آرایش آن ها بهم بریزد و سقا بتواند به دور از چهارهزار تیر که به سمتش روانه می شود، خود را به شریعه برساند. همینطور هم شد و ثمره به میدان رفتن همزمان دوبرادر، این شد که قمر بنی هاشم به شریعه رسید و با همان اسب، خود را به آب رساند به حدی که حیوان تا شکم خود در آب قرار گرفت. حال شما تصور کنید که بعد از سه روز آب نخوردن و بعد از پراکنده کردن چهارهزار سرباز آماده دشمن، وجود نازنین اباالفضل العباس (س) ناخودآگاه دست به آب برد، این کفه ها پر آب بالا آمد، برودت و خنکای آب را با لبان خود احساس کرد اما ناگاه «فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین (ع)» یعنی تشنگی برادرش حسین (ع) یادش آمد که نه، بهتر است بگوییم تشنگی امام زمانش حسین (ع) یادش آمد و به همین خاطر، با لب های تشنه مشک را پر کرد و از شط بیرون آمد.
راوی می گوید که دیدم اباالفضل العباس (س) روی زین اسب ایستاد، اطراف را نگاه کرد تا مسیر خلوت تری بیابد تا شاید بتواند آب را به کودکان تشنه لب درون خیمه ها برساند. به همین خاطر، راه نخلستان را برگزید. راوی می گوید که من ندیدم چه به روز سقا آمد که به تاخت وارد نخلستان شد اما وقتی از آن طرف نخلستان بیرون آمد، خون از دوبازوی بریده اش جاری بود، مشک را به دندان گرفته بود و بازهم به تاخت جلو می رفت. این چهارهزار کماندار که این صحنه را مشاهده کردند، اباالفضل العباس (س) را محاصره کردند. با اینکه می دیدند که قمر بنی هاشم (س) دست در بدن ندارد اما بازهم کسی جرئت نمی کرد جلو برود. به همین خاطر شروع کردند بدن اباالفضل العباس (س) را از دور، تیرباران کردن. با این حال، حضرت به اصابت تیرها به بدن مبارکش توجهی نداشت جز دوتیر؛ یکی آن تیری که آمد بر مشک فرود آمد و آن را پاره کرد و دیگری آن تیری که در چشمان شهلای قمر بنی هاشم (س) نشست.
شما اگر خس و خاشاکی به چشمانتان برود، سعی می کنید با سر انگشتان خود بیرون بیاورید اما تیری به چشمان سقا نشست که حتی دست در بدن نداشت که آن را بیرون بکشد. به همین خاطر، آقا زانوهای خود را بالا آورد که با دو زانو تیر را بیرون بیاورد. در همین زمان، وقتی سر آقا پایین آورد، بی حیایی چنان با عمود آهنی بر فرق حضرت کوبید که فرق مبارکش همچون سر پدرش علی بن ابی طالب (ع) دوتا شد.
بعد از شهادت قمر بنی هاشم (س)، آقا خیلی احساس غربت کردند. دیگر کار به جایی رسید که آقا خود را آماده شهادت کرد و تا زمان شهادتشان، هفت بار به خیمه گاه برگشتند و با خانواده وداع کردند. دفعه اول مربوط به زمانی بود که قمر بنی هاشم (س) به شهادت رسید و آقا به خیمه گاه بازگشت، درحالی که یک دست بر کمر داشت و وقتی رقیه خاتون (س) دوان دوان خود را به بابا رساند و پرسید که «اَینَ عَمّیَ العَباس» یعنی عمویم عباس کجاست، آقا دیگر پاسخ ندادند چون حتی نمی توانستند آن را بر زبان بیاورند و فقط به سمت خیمه علمدار کاروان رفتند و عمود آن را کشیدند تا به همه بگویند که این خیمه دیگر صاحب ندارد.
داستان شهادت شهید شش ماهه کربلا
پس از شهادت عباس ابن علی (ع)، لشکر دشمن غرق در هلهله و همهمه شد تا اینکه همه دیدند که سیدالشهدا (ع) به میدان آمده درحالی که چیزی زیر عبای خود دارد. برخی گفتند که حسین (ع) به میدان آمده تا بیعت کند و برخی دیگر هم گفتند که شاید با خود قرآن آورده تا لشکر را به قرآن قسم دهد. همین که حضرت به مقابل لشکر عمرسعد رسیدند، قنداقه علی اصغر (س) را بیرون آوردند و فرمودند «یا قَومِ إن لَم تَرحَمونی فَارحَموا هذَا الطِّفلَ اَمّا تَرَونَه کَیفَ یَتَلَظی عَطشا» یعنی ای مردم، اگر به من رحم نمی کند لااقل به این طفل رحم کنید. آیا نمی بینید که همچون تکه گوشتی شده که روی آتش خشک می شود؟ همینجور که داشتند حرف می زدند، حضرت ناگهان دیدند که این قنداقه تکانی خورد. یالَلعَجَب! این بچه که رمق تکان خوردن نداشت. چه شده که اکنون تکان می خورد. همین که آقا نگاه کرد، دید سر علی به پوست پشت گردن آویزان است.
فرازی از غیرت و شجاعت حسینی
بعد از شهادت حضرت علی اصفر (س)، حضرت مشاهده کرد که دشمن لحظه به لحظه حلقه را تنگ تر می کرد و این جا بود که حضرت دیگر به صفوف دشمن حمله برد چون با شهادت علی اصغر (س)، دشمن نشان داد که به کلی از انسانیت بی بهره است و این شهادت هم برای اباعبدالله (ع) بسیار سخت و گران آمد. آقا این دفعه شمشیر به دست گرفتند و جوری حمله بردند که برخی از صاحبان مقاتل نوشته اند که جمعیتی از سربازان عمرسعد با مشاهده رزم سیدالشهدا (ع)، از معرکه گریختند و لشکر به کلی متفرق و پراکنده شد. اینجاست که بنا به روایات، میدان باز شد و حتی راه شریعه هم خالی شد. حضرت که چشمش به این موج آب افتاد، خود را به شریعه رساند و دودست خود را به آب برد. اینجا بود که کافری از پشت سر فریاد زد «یاحُسین اَتلتَذُّ بِالماء وَ قَد هُتكَت حَرَمُك» یعنی ای حسین، تو را آب می نوشی درحالی که لشکر رو به خیمه هایت آورده و نزدیک است که سربازان به زن و بچه تو دست پیدا کنند. حضرت تا این سخن را شنید، آب را رها کرد و برگشتند به سمت خیمه ها اما دیدند که او دروغ میگفت. اباعبدالله (ع) که به خیمه ها رسیده بود، آمد سمت اهل خیام و با خانواده خود وداع کرد که این وداع دوم حضرت بود.
امام در این لحظه نگاهی کردند به بدن شهدای کربلا و فرمودند «یا حَبیبِ ابنِ مَظاهر، یا زُهَیرِ ابن قین، یا مُسلِم ابنی عوسَجِه، یا أَبْطالَ الصَّفا وَ یا فُرْسانَ الْهَیْجاءِ مالی أُنادیكُمْ فَلا تُجیبُونی وَ أَدْعُوكُمْ فَلا تَسْمَعُونی أَنْتُمْ نِیامٌ أَرْجُوكُمْ تَنْتَبِهُونَ فَهذِهِ نِساءُ الرَّسُولِ(صلى الله علیه وآله) لِفَقْدِكُمْ قَدْ عَلاهُنَّ النُّحُولُ فَقُومُوا مِنْ نَوْمَتِكُمْ أَیُّهَا الْكِرامُ وَ ادْفَعُوا عَنْ حَرَمِ الرَّسُولِ الطُّغاةَ اللِّئامَ» یعنی اى دلاورمردان خالص و اى سواران میدان نبرد چه شده است که شما را صدا مى زنم ولى پاسخم را نمى دهید و شما را مى خوانم ولى دیگر سخنم را نمى شنوید؟ آیا به خواب رفته اید كه به بیدارى تان امیدوار باشم؟ اینها عزیزان و بچه های پیغمبر هستند که بی کس و بی صاحب مانده اند. به اینها حمله می کنند و به آن ها هتک حرمت می کنند. برخیزید و از آن ها دفاع کنید با اینکه میان سر و بدن شما جدایی افتاده است. 
اینجا بود که حضرت (ع) به سمت لشکریان دشمن رفت، با آنان سخن گفت و وقتی دید که بازهم اثری در آن ها ندارد، بر آنان یورش برد. ارباب مقاتل نقل می کند که هرچندبار که می آمدند و می جنگیدند، یکی از عزیزانشان به شهادت می رسیدند و هربار حضرت تحت تاثیر فشار حلقه محاصره دشمن، برافروخته تر می شد و جوارحش محکم تر می شد تا جایی که در مقاتل آمده «فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ اُنظُروا کَیفَ لا یُبالی بِالموت» یعنی بعضی از لشکریان دشمن با یکدیگر می گفتند ببینید حسین (ع) را که چطور از مرگ نمی ترسد. عبدالله ابن عمار می گوید «فَوَالله ما رَاَیتَ‌ مَکثوراً قَد قُتِلَ ولده وَ اَهلَ بَیتُه وَ اَصحاب اَربَطَ جاشاً منه» یعنی هیچکس را ندیدم که اینطور عزیزانش را از دست داده باشد اما بازهم محکم و با شجاعت بجنگد. البته که قدرت و قوت این بدن به خاطر موضوع دیگری است.
سلام مرا به شیعیانم برسان
در روایت آمده که در اثنای جنگ، اباعبدالله (ع) به خیمه گاه بازگشت و نزد فرزند خود حضرت عَلی ابنِ الحُسَین زِینُ العابِدین رفت که وجود نازنینش در تب می سوخت و حال حضرت سجاد (ع) بسیار منقلب بود. در آنجا به وی دعایی را تعلیم دادند و گفتند که این دعا را مادرم به من آموخته و هرگاه که سختی ها و مصائب بر تو هجوم آوردند، این دعا را بخوان. سپس فرمودند «یا وَلَدی بَلِّغْ شیعَتی عَنِّیَ السَّلامَ فَقُلْ لَهُمْ إِنَّ أَبی ماتَ غَریباً فَانْدُبُوهُ وَ مَضى شَهیداً فَابْكُوهُ» یعنی پسرم سلام مرا به شیعیانم برسان و به آنان بگو که پدرم را غریبانه کشتند و او شهید شد پس برایش گریه کنید. حضرت از پای بستر امام سجاد (ع) که بلند شدند، سکینه به سمت پدرش دوید و شروع کرد به گریه کردن. آقا از گریه دخترشان خیلی ناراحت شدند و به او فرمودند «لَا تُحْرِقِی قَلْبِی بِدَمْعِکِ حَسْرَهً» یعنی با اشک های خود آتش به جگرم نزن. اشک دختر در برابر پدر خیلی جانسوز است. سکینه به پدرش گفت که کاش ما را به مدینه برمی گرداندی، آقا پاسخ دادند «لَو تَرَكَ القَطا لَنام» یعنی دیگر کار از کار گذشته است. بعضی ها معتقدند که این اشعار، سروده حضرت سکینه است و بعضی هم معتقدند که خود حضرت سیدالشهدا (ع) به سکینه سفارش کردند که سکینه وقتی برگشتی به شیعیانم بگو که «شیعَتی ما اَن شَرِبتُم ماء اَو سَمِعتُم بَغَریبٍ اَو شَهیدٍ فاندبونى عذب فَاذکُرونی کَیفَ استَستَقی لِطِفلی فَأبوا أَن یَرحمونی» یعنی شیعیان من، هروقت آب آشامیدید یا غریب و شهیدی دیدید، بر مظلومیت من گریه کنید و کاش در کربلا بودید و می دیدید که پدرم چطور برای طفلی آب خواست و آنان بر او رحم نکردند.
بعد حضرت برگشتند به طرف لشکر. دیگر رمق از بدن حضرت کشیده شده. نمی توانستند بایستند. بر شمشیر خود تکیه دادند به لشکریان دشمن فرمودند «أَنْشُدُکُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْرِفُونِّی» یعنی شما را به خدا قسم می دهم. آیا مرا می شناسید. همه پاسخ دادند «قَالُوا نَعَمْ أَنْتَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ وَ سِبْطُهُ» یعنی بله، تو پسر پیغمبری. امام فرمود «أَنْشُدُکُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ جَدِّی رَسُولُ اللَّهِ (ص)» یعنی شما را به خدا قسم می دهم، آیا می دانید که جد من رسول الله (ص) است؟ همه پاسخ دادند که «قالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ» یعنی به خدا می دانیم. امام فرمودند «أَنْشُدُکُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ أُمِّی فَاطِمَهُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ (ص)» یعنی شما را به خدا قسم می دهم، آیا می دانید که مادر من فاطمه زهرا (س) و دختر پیغمبر (ص) است؟ همه پاسخ دادند که «قالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ» یعنی به خدا می دانیم. امام فرمود «أَنْشُدُکُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ أَبِی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ» یعنی شما را به خدا قسم می دهم، آیا می دانید که پدر من علی ابن بی طالب (ع) است. همه پاسخ دادند که «قالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ» یعنی به خدا می دانیم. امام فرمود «أَنْشُدُکُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ جَدَّتِی خَدِیجَهُ» یعنی شما را به خدا قسم می دهم، آیا می دانید که مادربزرگ من خدیجه کبری (س) است؟ همه پاسخ دادند که «قالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ» یعنی به خدا می دانیم. امام فرمود «أَنْشُدُکُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ سَیِّدَ الشُّهَدَاءِ حَمْزَهَ عَمُّ أَبِی» یعنی شما را به خدا قسم می دهم، آیا می دانید که حمزه سیدالشهدا (س) عموی بابای است؟ همه پاسخ دادند که «قالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ» یعنی به خدا می دانیم. امام فرمود «أَنْشُدُکُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ جَعْفَرَ الطَّیَّارِ فِی الْجَنَّهِ عَمِّی» یعنی آیا می دانید که جعفر طیار در بهشت عموی من است؟ همه پاسخ دادند که «قالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ» یعنی به خدا می دانیم. حضرت فرمود «فَبِمَ تَسْتَحِلُّونَ دَمِی وَ أَبِی الذَّائِدُ عَنِ الْحَوْضِ غَداً یَذُودُ عَنْهُ رِجَالًا کَمَا یُذَادُ الْبَعِیرُ الصَّادِرُ عَنِ الْمَاءِ» یعنی پس چرا خون مرا حلال می دانید درحالی که پدر من صاحب حوض کوثر است و همه قرار است از دست او آب بنوشند. لشکریان پاسخ دادند « یا حُسین قَدْ عَلِمْنَا ذَلِکَ کُلَّهُ وَ نَحْنُ غَیْرُ تَارِکِیکَ حَتَّى تَذُوقَ الْمَوْتَ عَطَشاً» یعنی ای حسین ما همه این چیزها را می دانیم اما تو را ترک نمی کنیم تا اینکه با لب تشنه جان بدهی.
آن گاه حضرت سیدالشهدا (ع) فرمود «مَعاشِرَ النّاس اَما تَرَونَ اِلى ماءِ الفُرات تَلوحُ كانَه بُطُونُ الحَیات یُشرِبهُ الیَهود وَ النَّصارى وَ الكِلاب وَ الخَنازیر و آل الرسول صَلَى الله عَلیه وَ آلِه وَسَلَّم یَموتونَ عَطشانا» یعنی ای مردم، شما می بینید که آب فرات مثل شکم ماهی موج می زند و یهود و نصارا و سگ ها و خوک ها از آن می نوشند اما شما می خواهید که فرزندان پیغمبر (ص) را تشنه بکشید.
حضرت وقتی دیدند وضع به این صورت است، در ششمین وداع به خیمه ها آمدند. اول به خیمه بانوان وارد شدند و فرمودند «یَا سُکَیْنَهُ! یَا فَاطِمَهُ! یَا زَیْنَبُ! یَا أُمَّ کُلْثُومٍ! عَلَیْکُنَّ مِنِّی السَّلَامُ» یعنی ای سکینه، ای فاطمه، ای زینب، ای ام کلثوم، سلام من بر شما که این آخرین وداع است. سپس فرمود «یا اُختاه اُوصیکُم بِالصَّبرِ وَ الرِّضا» یعنی صبر کن ای خواهر و به هرچه پیش می آید، راضی باش تا مبادا با گریه و ضجه تو، دشمن شاد شود و خلاف شخصیت دختر علی (ع) از تو سر بزند. اینها را گفتند و دوباره برگشتند به طرف لشکر.
امام با سربازان دشمن دوباره اتمام حجت کردند اما در مقابل، لشکریان عمرسعد شروع کردند به اراجیف گفتن و اهانت کردن. اباعبدالله (ع) که این وضع را دید، به خیمه ها بازگشت و از زینب کبری (س) لباسی طلب کرد که کسی به آن میل نکند. فرمودند «ایتونی بِثوب لا یَرغَبُ فیه أجعَلَه تَحت ثیابی» یعنی قصد دارم که این لباس را زیر جامه ام به تن کنم تا بدن مرا برهنه نکنند. زینب کبری (س) پیراهنی آوردند و امام آن را پوشید.
آخرین وداع
در وداع آخر، کمی که امام از خیمه گاه دور شد، زینب کبری (س) از پشت سر صدایش زد و فرمود «مَهلاً یا اخی تَوَقَفَ حَتی اَتَزَوَّدَ مِنك وَ اَودُعَكَ وِداع مُفارق لا تُلاقی بَعدُه» یعنی صبر کن ای برادر. اندکی درنگ کن تا تو را سیر ببینم و از تو وداع کنم چون دیگر ملاقاتی در کار نیست. سپس گفت «یَابْنَ اُمِّی طِبْ نَفْساً وَ قَرِّ عَیْناً فَاِنَّكَ تَجِدُنی كَما تُحِبُّ وُتَرْضى» یعنی ای پسر برادرم، خیلی آشفته نشو. این را زینب (س) به حسین (ع) می گوید و به او اطمینان خاطر می دهد که خیالش از بابت او راحت باشد.
حضرت که برای بار آخر به میدان رفت، طوری به دشمن حمله می برد که هرچند وقت یکبار در نقطه مشخصی که صدا به خیمه گاه می رسید، برسد و ندای «لا حَولَ وَ لا قُوَّهَ اِلّا بِالله» را فریاد بزند تا اهل خیام آگاه شوند که آقا هنوز زنده هستند اما زمانی فرا رسید که لشکر حضرت را محاصره کرد و میان امام و خیمه ها جدایی انداخت. اینجا جمعی از سربازان عمرسعد رفتند طرف خیمه گاه. آقا اباعبدالله (ع) فریاد زدند «یا شیعَةَ آلِ أَبی سُفْیانَ إِنْ لَمْ یَكُنْ لَكُمْ دینٌ وَ كُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَكُونُوا أَحْراراً فی دُنْیاكُم» یعنی اگر در دین ندارید، در دنیایتان آزادمرد باشید. من هنوز نفس می کشم پس مزاحم زن و بچه من نشوید.
این دفعه که لشکر از سمت خیمه گاه حضرت سیدالشهدا (ع) برگشتند، ظالمی سنگی از زمین برداشت، به سمت حضرت پرتاب کرد که به پیشانی نازنین امام اصابت کرد. پیشانی شکست، خون جاری شد و پرده ای از خون جلوی چشمان حضرت را گرفت. آقا دامن بالا زدند که خون را از چشمان خود پاک کنند، سپیدی سینه مولا نمایان شد. اینجا بود که حرمله دومین تیر سه شعبه خود را پرتاب کرد. تیری که «فَأَتَاهُ سَهْمٌ مَسْمُومٌ لَهُ ثَلَاثُ شُعَبٍ» یعنی تیر سه شعبه ای که به سهمی مهلک مسموم شده بود. «فَوَقَعَ عَلَى قَلْبِهِ» پس تیر سه شعبه که بر قلب نازنینش نشست، آقا دعای قربانی خواندند و فرمودند «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ». سپس سر به آسمان بلند کردند و فرمودند «إِلَهِی أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقْتُلُونَ رَجُلًا لَیْسَ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ ابْنُ بِنْتِ نَبِیٍّ غَیْرُهُ» یعنی خدایا تو میدانی که اینها کسی را می کشند که در عالم، پسر دختر پیغمبری غیر از او وجود ندارد.
حضرت که خواست تیر را از قلب مبارکش بیرون بکشد، «أَخَذَ السَّهْمَ فَأَخْرَجَهُ مِنْ وَرَاءِ ظَهْرِهِ» یعنی تیر از جلوی بدن بیرون نیامد، به همین خاطر امام به زین اسبش تکیه داد و تیر را از پشت بیرون کشید که باعث شد خون مثل ناودان از قلبش جاری بزند. دیگر قلب که شکافته شد، اسب تربیت شده حضرت به سمت گودی قتلگاه روان شد تا پهلو خالی کند و امام به آهستگی پایین بیایند اما همین که حضرت سیدالشهدا (ع) تصمیم گرفت آهسته از اسب پایین بیاید، سنان ابن انس ملعون چنان با نیزه به پهلوی حضرت زد امام با صورت بر زمین افتاد.
برادران، خواهران، من از اینجا دیگر روضه نمیخوانم چون از اینجا به بعد، روضه را امام زمان (عج) در زیارت ناحیه مقدسه خوانده است و می فرماید «فَهَوَیتَ اِلَی الاَرضِ جَرِیحاً تَطَؤُکَ الخُیُولُ بِحَوافِرِها وَ تَعلُوکَ الطُّغاهُ بِبَواتِرِها قَد رَشَحَ لِلمَوتِ جَبِینکَ وَ اختَلَفَ بِالاِنقِباضِ وَ الاِنبِساطِ شِمالُکَ وَ یَمِینُکَ» یعنی ای جد بزرگوار، از روی اسب به روی زمین پرتاب شدی. چطور پرتاب شد؟ با نیزه سنان ابن انس و درحالی که هم تشنه بود و هم بدنش صدپاره بود. با به زمین افتادنش، این لشکر جنبید و با اسب هایشان بر بدنش راندند و پیکر مطهرش را زیر سم اسبان خود پایمال کردند. سپس هرکس که با اسب خود به پیکرش می رسید، نیزه خود را بلند می کرد و بر پیکر امام می زد؛ چنان که با ضربت هر نیزه، بدن امام از جا بلند می شد و دوباره بر زمین کوبیده می شد تا جایی که عرق مرگ بر پیشانی اش نشست و از حیات، نشانه ای جز باز و بسته شدن قفسه سینه نداشت. سپس می فرماید «تُدیرُ طَرْفاً خَفِیّاً إِلى رَحْلِک َ وَ بَیْتِک وَ قَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِک َ عَنْ وُلْدِک َ وَ أَهالیک وَ أَسْرَعَ فَرَسُک َ شارِداً إِلى خِیامِک َ قاصِداً مُحَمْحِماً باکِیاً» یعنی حسین (ع) در آن لحظات سخت گودال قتلگاه، چشم چرخاند و نگاه شکسته ای به سمت خیمه ها انداخت تا ببیند چه بر سر زنان و کودکان می آید اما به خاطر زخم ها مجبور شد تا به خود مشغول شود و در این حال، اسب بی صاحب او به طرف خیمه گاه به راه افتاد درحالی که اسب شیهه می کشید و همهمه می کرد تا زن و بچه صدای او را بشنوند. «فَلَمّا رَأَیْنَ النِّـسآءُ جَوادَک َ مَخْزِیّاً وَ نَظَرْنَ سَرْجَک َ عَلَیْهِ مَلْوِیّاً بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ ناشِراتِ الشُّعُورِ عَلَى الْخُدُودِ لاطِماتِ الْوُجُوهِ سافِرات وَ بِالْعَویلِ داعِیات إِلى مَصْرَعِک َ مُبادِرات وَ الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِکَ» وقتی این زن و بچه، اسب را بی صاحب دیدند و چشم آنان به زین واژگون افتاد، از خیمه ها بیرون ریختند درحالی که مویشان پریشان بود و بر صورتشان سیلی می زدند و فریاد می زدند وامحمدا، واعلیا، واحسینا. اینها آمدند به سمت گودی قتلگاه، ذوالجناح جلو، زنان و بچه ها پشت سرش و دیدند که شمر روی سینه امام نشسته بود.

1401/05/20
14:29

افزودن دیدگاه جدید


آیتemam

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به آیت الله علم الهدی می باشد